کاربرانی که برای این ارسال از yas تشکر کرده اند montazer
yas همکار سايت وضعيت: آفلاين 29 مهر ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 129 امتياز: 542 تشکر کرده: 3 تشکر شده 4 بار در 4 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 10 بهمن ماه ، 1387 15:09:07 موضوع مطلب:
مفضل می گوید: از مولایم امام صادق (علیه السلام) سؤال کردم اشک ریختن چه ثوابی دارد؟ حضرت فرمودند اشک ریختن چنانچه بخاطر فردی بر حق باشد، ثوابی بی شمار دارد. سپس مفضل مدتی طولانی گریه کرد و گفت: ای پسر رسول خدا! روز انتقام گیری شما، از روز سختی و اندوهتان بزرگ تر است.
حضرت فرمودند: ولی هیچ روزی مانند روز محنت و اندوه ما در کربلا نیست. «لایوم کَیَومک یا اباعبدالله». هر چند روز سقیفه و سوزاندن در خانه امیرالمؤمنین و حسنین و فاطمه و زینب و امّ کلثوم (علیهم السلام) و فضّه و گشتن محسن با ضرب لگد، بزرگ تر و وحشتناک تر و تلخ تر است؛ زیرا آن روز اصل و ریشه روز عذاب و ظلم است.
آری آنچنان که اگر آن روز سیلی به صورت پاره تن رسول خدا(صلّی الله علیه وآل وسلم) نمی زدند، در کربلا فرزندان پیامبر و دختران سیلی نمی خوردند. اگر آن روز درِ خانة امیرالمؤمنین و فاطمه (علیهماالسلام) را آتش نمی زدند، در کربلا خیمه ها آتش نمی گرفت. اگر آن روز ریسمان به گردن اول مظلوم عالم علی (علیه السلام) نمی انداختند، در کربلا سر سیّدالشهدا(علیه السلام) بالای نیزه نمی رفت و اُسرا دست بسته وارد کوفه و شام نمی شدند. و اگر آن روز بدن پارة تن پیامبر(صلّی الله علیه وآل وسلم) کبود نمی شد، در کربلا بدن نازنین رقیه (علیهاالسلام) از ضرب شلاق کبود نمی شد.
اگر در کوچه بنی هاشم گوشواره از گوش فاطمه (علیهاالسلام) جدا نمی شد، در کربلا گوشواره از گوش زنان و دختران بنی هاشم کنده نمی شد و اگر حضرت فاطمه (علیهاالسلام) بر اثر درد پهلو و سینه، نشسته نماز شب می خواند، شبی زینبش در خرابة شام نیز بر اثر مصیبت ها و تازیانه ها دیگر برایش طاقت نمانده بود تا ایستاده نماز بخواند و مانند مادر مظلومه اش نماز شب را نشسته بجای آورد که ناگهان صدای گریه رقیه بلند شد. آری رقیه پدر را درخواب دیده بود آنقدر بی تاب ناله می زد که همه از خواب بیدار شدند هر کسی به طریقی می خواست یتیمه حسین (علیه السلام) را آرام کند ولی او با اشک و ناله صدا می زد پدرم را بیاورید، نور چشمم را می خواهم زینب (علیهاالسلام) برای آرام کردنش آمد رقیه جان! من عمه ام آرام شو اما او که عازم سفر بود تا پدر را ببیند صدای ناله اش بلندتر می شد. اهل بیت (علیهم السلام) هرچه او را نوازش می دادند تا آرام شود، آرام نگرفت، آنچنان با سوز می گریست که همه زنها و بچه ها را به شیون وا داشت، آنها به صورت می زدند، موهای خود را پریشان و خاک بر سر می ریختند! صدای گریه و شیونِ اهل خرابه به گوش یزید لعنة الله علیه رسید؛ گفت: چه خبر شده! جریان را به او گفتند: رقیه (علیهاالسلام) یتیم حسین بهانه بابا گرفته است، کَاَنه یزید سنگدل می خواهد رقیه دیگر نباشد چون گریه های او یزید را بیشتر رسوا می کند. ناگهان دستور داد سر بریده پدرش را برایش ببرید و جلو او بگذارید!
سر را داخل طبقی گذاشتند روی طبق را پارچه ای کشیدند و به طرف خرابه آوردند. زینب (علیهاالسلام) که می داند دختر سه ساله پس از چند روز اگر سر خون آلود پدر را ببیند از غصه جان می دهد ممانعت کرد اما هر چه تلاش کرد تا سربریده را نشان رقیه ندهند قبول نکردند و خدا می داند آن شب برای آرام کردن این زن و بچة داخل خرابه! چقدر با شلاق و تازیانه اهل بیت را آزردند. طبق را جلوی رقیه گذاشتند. سه ساله اباعبدالله همین که پارچه را از روی سر بریده برداشت، دعایش مستجاب شد سر را برداشت به سینه اش چسبانید، گریه ای جانسوز می کرد و می گفت:
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الَّذی خَضَبَکَ بِدِمائِک؟
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الَّذی قَطَعَ وَرِیدَکَ؟
یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الَّذی اَیَتَمَنی عَلی صِغَرِ سِنِّی؟
یا اَبَتاهُ! مَن لِلیَتیمَةِ حَتّی تَکبُرَ ...؟
یا اَبَتاهُ! لَیتَنِی تَوَسَّدتُ التُّرابَ وَلا اَری شَیبَکَ مُخضَباً بِالدِّماء
یعنی: «ای بابا جان! چه کسی تو را به خونت رنگین کرد؟
بابا جان! چه کسی رگهای گردنت را برید؟
بابا جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟
بابا جان! دختر بی بابا به که پناه ببرد تا بزرگ شود؟
بابا جان! کاش خاک را بالش زیر سر قرار می دادم، ولی محاسن تو را خضاب شده به خون نمی دیدم» _________________ الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ياوران مهدي (عج)
کاربرانی که برای این ارسال از yas تشکر کرده اند admina
yas همکار سايت وضعيت: آفلاين 29 مهر ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 129 امتياز: 542 تشکر کرده: 3 تشکر شده 4 بار در 4 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 30 دي ماه ، 1388 00:54:11 موضوع مطلب:
زیر تازیانه در خرابههای شام
آه، رقیه! بالهای سوخته را طاقت سنگ نیست. لبهای تشنهات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشستهات را آشنای تازیانهها کردند.
خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن میتواند کرد؟
فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابههای شام مویه میکنم و وسعت رنجت را با کوهها در میان میگذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمیتوانده شست.
کدام اندیشه پلید...؟
کدام دست، گوشهگیر این خرابهات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟
کدام اندیشه پلید، چشمهای کوچکت را گریهخیز ماتمها کرد؟
به کدام جرم، گامهای کودکیات را اینچنین آواره صحراها کردند؟
این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شبهایت را بیستاره کرد و شانههایت را بیتکیهگاه؟
دیوارهای ستمگر تاریخ، چشمهایت را تحمل نتوانستند و نفسهای معصومت را به چوبها سپردند.
زمین، همیشه اینگونه پنجرهها را به باد داده است.
اندوهت را میگذاری و میروی
ثانیههای محنتبارت، صفحات خیالم را میسوزاند.
بر کتیبههای سوخته مینویسمت و وجدانهای بیدار جهان را به قضاوت میطلبم.
نالههای کودکیات، خاطر بادها را پریشان کرده است.
قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد میآورند و میگریند.
پنجرهها، کابوسهای سیاهت را تب میکنند.
خارها، پاهای برهنهات را جگرریش میکنند.
میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی...
معصومه داوودآبادی
yas همکار سايت وضعيت: آفلاين 29 مهر ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 129 امتياز: 542 تشکر کرده: 3 تشکر شده 4 بار در 4 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 30 دي ماه ، 1388 01:16:31 موضوع مطلب:
السلام عليك يا رقيه بنت الحسين (ع)
رقيه (س):
باباي من؟!!! چه کسي جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسي جرات کرد دخترت را يتيم کند؟!!؟
تو کجا بودي بابا وقتي ما را بر شترهاي بي جهاز نشاندند؟ تو کجا بودي بابا وقتي به ما سيلي زدند؟ تو کجا بودي وقتي آب هم از ما دريغ کردند؟ تو کجا بودي بابا وقتي برادرم سجاد را به زنجير بستند؟ تو کجا بودي بابا وقتي در بيابان هاي ترسناک شب رهايمان ميکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي در آفتاب سايه باني را از ما مضايقه ميکردند؟!! بابا تو کجا بودي وقتي مردم به ما مي خنديدند؟ تو کجا بودي بابا وقتي مردم از اسارت ما شادي ميکردند و پيش چشمهاي گريان ما مي رقصيدند؟!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي عمه ام زينب سجاد را در سايه شتر خوابانده بود و او را باد مي زد و گريه ميکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي عمه ام نماز هاي شبش را نشسته ي خواند و دور از چشم ما تا صبح گريه ميکرد؟!!!؟تو کجا بودي بابا وقتي سکينه سرش را بر شانه هاي عمه مي گذاشت و زار زار ميگريست!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي از زخمهاي غل و زنجير سجاد خون ميچکيد؟!؟